یا اعظم من کل عظیم

یا اکبر من کل کبیر

چقدر باور داریم؟؟ 

خدا از همه چیز بزرگتره از همه چیز از همه کس.

یه لحظه چشمات و ببند خوب بهش فکر کن ...

خدا همونیه که دنیا رو افرید با تمام شگفتیش 

خدا همونیه که تمام موجودات رو خلق کرده . خودت رو اره خود تو رو .

خدا همونیه که به تو احاطه داره و به همه هستی .همه هستی کم نیستا. همه هستی یعنی هرچیزی که تو این دنیاست و فراتر ازین دنیا .

کهکشانها اسمان ها ...

حالا این خدا میگه بنده من ،من خیلی ازت دور نیستما اره بزرگم خیلی بزرگ اما از تو به خودت نزدیکترم. الله اکبر

اینهمه عظمت اینهمه قریب!!

الله اکبر ... حالا چشمات و باز کن. چی میتونه ازین خدا برات بزرگتر باشه؟ چی میتونه برات مهمتر باشه؟ در مقابل این همه عظمت ، چیزی آیا عظیمتر هست؟ ؟ 

نه واقعا نه. اگه نفست هم چیزی را برات بزرگ کرده ، خوردش کن لهش کن بندازش دور. اصلا کشتی گرفتن نداره . فقط خووووب به خدا فکر کن خود بخود همش ذوب میشه . بعد از ته دل واقعی واقعی بگو

الله اکبر


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : دوشنبه 17 آذر1393 | | نویسنده : طلیعه |

ولـوله در شهـر نیست جز شکن زلف یـار

فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست

امروز نه جمعه است و نه نیمه شعبان. چه فرق می‌کند برای آن که تیتر دفتر زندگی‌اش را به نام تو زده؟!

چه فرق می‌کند که خیابان‌ها شلوغ و چراغان باشد یا نه... من هر روز نه فقط ملائک و آسمانیان را، که همه جای جهان را غرق در ولوله عشق تو و خراب از فتنه چشمان فتّان تو می‌بینم.

من هر روزم برای توست... من قلبم خانه توست. امروز هم مثل دیروزهای نیمه شعبان مراقب زبانم و چشمم می‌مانم و می‌ترسم از زخمی شدن دلم.

سخت است بی‌تو زندگی کردن. من می‌خواهم هر لحظه را با تو نفس بکشم.

یا من بیتک فی قلبی


موضوعات مرتبط: آفتاب مهرباني ، دلنوشته
برچسب‌ها: امام زمان

تاريخ : پنجشنبه 6 تیر1392 | | نویسنده : طلیعه |

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

. . .

ولی هیچ کس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

. . .

یکی گفت: چرا این اتاق

پر از دود و آه است

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است!

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت:

و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است!

. . .

و رفتند و بعدش دلم ماند بی‌مشتری

و من تازه آن وقت گفتم:

خدایا تو قلب مرا می‌خری؟

. . .

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم:

ببخشید دیگر برای شما جا نداریم

از این پس

به جز او کسی را نداریم

عرفان نظرآهاري


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : چهارشنبه 6 دی1391 | | نویسنده : طلیعه |

 

تمام سال را در پی‌ات می‌دوم، همه جا به دنبال تو سرگردانم.

هر دری را می‌زنم برای توست، فقط برای تو.

أطلُبُکَ یا الله... أنتَ المطلوب... أنتَ المقصود...

ای علی علی گفتنم فقط برای تو و به عشق تو؛

ای مشهد رفتنم فقط برای تو؛

ای غم محرمم و ای شادی اعیادم؛

ای دلتنگی‌ام برای امام زمانم؛

ای خدای مهربانم! تو خوب می‌دانی که:  این همه نقش می‌زنم از جهت رضای تو...

لحظه با شکوهی در راه است. لحظه شروع ماه میهمانی عظیمی که میزبانش تویی، تویی که تمام خواسته منی و میهمانش منم، منی که سخت تشنه تو و مشتاق ِ بودن ِ با توام...

چگونه دست و پای دلم را در این واقعه بزرگ گم نکنم؟

چگونه این خلوت بی‌مثل و مانند را قدر بدانم؟

 

یا علی! ای سفره دار این میزبانی با شکوه!  اگر تو نبودی و اگر من تو را نمی‌داشتم، چگونه ثقل و سنگینیِ لحظه های این ماه را که با هیچ وقت و زمان دیگری برابری نمی‌کند تاب می‌آوردم؟!

یا علی! ای ساقی تشنگان عشق! ای مطعِم گرسنگان نور و معرفت و معنویت!

ای معشوق خدا! ای آخرین پرده قبل از خدا! ای کریم‌ترین! گرسنگی و تشنگی روحم چنان امان از من بریده که تشنگی و گرسنگی شکمم را نمی‌فهمم.

مولای کریمم! دستان مبسوط و کریمانه تو تنها دستانی است که توان برآوردن نیازهای دلم را دارد. من از تو عشق خدای تو را می‌خواهم و بس.

أنا ضَیفُک الجائِع... أنا ضَیفُک العطشان... أنا ضَیفُک الفقیر...

أنا ضَیفُک الضعیف... أنا ضَیفُک العریان...

 

سلام ماه رمضان، ماه علی‌بن‌ابیطالب! سلام سحرهای رنگین از ابوحمزه! سلام دعای افتتاح! سلام جوشن کبیر! سلام لحظه‌های رنگین افطار! سلام گرسنگی‌های عاشقانه!

خدایا ممنونتیم که یک بار دیگر ما را به میهمانی‌ات دعوت کرده‌ای...


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : جمعه 30 تیر1391 | | نویسنده : طلیعه |

عزیزم! عزیز دلم!

اومدم برای تو بنویسم: با حس عجیبی، با حال غریبی، دلم تنگته...

برای تویی که توی فقره به فقره "یا من ارجوه" هام، قلب دعاهای من بودی؛

خیلی گشتم دنبال یه حرفی، یه واژه‌ای که دلم رو آروم کنه، دیدم واژه‌ها گم می‌شن تو این همه دلتنگی؛

اومدم برات ساده بنویسم، فقط برای این‌که یادت نره تموم آرزوهای منی، تموم دعاهای منی؛

فقط اومدم بهت یادآوری کنم که عزیز دلم! تو شبای رجب که سقف آسمون کوتاه‌تر از همیشه است و انگار از آسمون بارون اجابت میاد، تو بغض دعاهای من بودی؛

اومدم بگم تویی تموم خیر دنیا و تموم آخرتم عزیزم!؛

اومدم بگم این روزا و شبا بدجوری تو گیجی و منگی ذکر "یا سبحان" فریاد سرگشتگی زدم:

أین باب الله الذی منه یوتی...

اومدم بگم هرچی به شعبان نزدیک‌تر می‌شیم، دعاهای فرجم قوّت بیشتری می‌گیره؛ آخه هی دارم دلتنگ‌تر می‌شم؛

آخ عزیزم...

اومدم بگم تو این شبا خیلی برای تنهایی‌هات سوختم و دعا کردم واسه این‌که از این غربت در بیای؛

اومدم بگم خیالت راحت باشه هنوزم دیوونه‌تم و دنیا عشقت رو ازم نگرفته عزیزم!؛

اومدم اینا رو بنویسم که تو بذاری به حساب دعای عهدم،

اومدم که تجدید پیمان کنم عزیزم...


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : چهارشنبه 31 خرداد1391 | | نویسنده : طلیعه |

بدرود ای ماه ضیافت! ای رنگین سفره کریمانه! ای بهار قرآن! و ای شب های برتر از هزارماه!

بدرود ای سحرهای با " ابوحمزه" روشن شده! ای شب های با " افتتاح " رنگین شده! و ای لحظه هایی که با آیه آیه قرآن نور گرفته!

بدرود ای روزهایی که در پس جوع و عطش کام و دهان، ذره ذره جانمان ظرف نیاز شد برای نوشیدن جرعه ای از شراب عشق و فرو بردن لقمه هایی از نور و طهارت و تقوا و قرب.

برای آن که مهمان سالی یک بار توست و تمام سال را به شوق رسیدنت طی کرده و اکنون پیش از رفتنت چنین به غم

نشسته، وداع با تو چگونه خواهد بود مگر با اشک حسرت و سوز فراقت؟!ای ماه خوب خدا!

یا رب شهر رمضان! اندوه دلم را در حسرت از دست دادن لحظه های ناب این ضیافت با شکوه، و ماتم چشم به اشک نشسته ام را در برابر فضل و کرمت نهاده ام تا در این واپسین لحظات مملوش کنی از هر آنچه نیازم بود و نصیبم نشد.

ای که معادن احسانت را پایانی نیست و ای آن که عطایت چیزی از خزانه ات نمی کاهد، بلکه افزونش می کند! و ای آن که احسان در حق گناهکاران عادت توست!

به حق قیام و صیام معشوقت ـ بقیه الله الاعظم ـ در این ماه؛

و به حق روزه مقبول اولیا و مقربینت، آنان که حرمت این ماه را به درستی نگاه داشتند و بخششت را متوجه خویش کردند، هر آنچه نصیبشان کردی بیش از آن نصیبمان کن، ای آن که به هر که بخواهی روزی بی حساب می دهی!

و شادی و سرور ما را در این عید فرخنده فطر شادی کسی قرار بده که توبه اش را توبه حقیقی ساختی و ظرف نیازش را از فضل و کرمت لبریز کردی و رضایتت را نصیبشان کردی...

یا أکرم الأکرمین... 


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : سه شنبه 8 شهریور1390 | | نویسنده : طلیعه |

یک سال است دویده ام انگار قدر یک عمر! ببین نفس نفس زدنم را، امّا رسیدم؛ تو خواستی و من رسیدم. بگو دیگر تعقیبم نکند؛ آن هیبت سیاه هولناک را می گویم. همان که هر لحظه و همه جا مرا می پایید. همان که همیشه از او گریخته ام و او مشتاق بلعیدن من است تا از خود او شوم، سیاه و چرک و متعفّن مثل گناه...

پروردگارا! ناجی من!

چه خوب شد که به عطر قرآن باز هم رسیده ام؛ چه خوب شد که زنده ام تا سیاهی وجودم را پشت سپیدی انوار کلامت پنهان کنم و همان طور که تمام خودم را پشت نور قایم کرده ام، آرام نجوا کنم:

یا غافرالخطایا... یا کاشف البلایا... یا منتهی الرجایا...

راستی که هر جا بروم دست آخر گدای در خانه توام و تو آخرین امید منی.  من از این همه گستاخی خسته ام. از این همه پررویی، از این که باز هم وعده کنم سپید ماندنم را، و باز به رخصت کریمی چون تو یک سال دگر نیمه سیاه یا حتّی سیاه به سراغت بیایم و تو در جواب "یا عدتی عند شدتی یا رجایی عند مصیبتی یا مونسی عند وحشتی..." انگار نه انگار که من همان بنده خاطی ام. آرام و صبور، چنان مهربان نگاهم می کنی که اگر قرآن نبود تا خود را پشت وجودش پنهان کنم، نمی دانستم چه طور از شرم زیر بار مهربانی نگاهت له نشوم. چه خوب شد که قرآن هست تا آبرودار بی آبرویی چون من شود.

راستی چه طور این قدر ستّار و صبوری؟ چه می شود که به جای لبخند چشم غرّه ام نمی روی؟ تو کیستی که تا به تو می رسم پر از آسایش و آرا مش می شوم و همه وحشت ها از تنم می ریزد؟

اصلاً انگار شب قدر یعنی قدر تو و مهربانی ات را دانستن.

هر چه بیشتر پی گیر شناختنت می شوم، بیشتر حیران و سردرگمم و بیشتر از فاصله گرفتن از تو می ترسم. انگار تمام دنیا گودالی بزرگ و عمیق است که اگر از کنار تو که تکیه گاه محکمی هستی، قدم از قدم بردارم پرت می شوم، گم می شوم، غرق می شوم.

یا من إلیه یهرب الخائفون یا من إلیه یفزع المذنبون... ای کسی که ترسندگان و گنه کاران به تو پناه می برند! پناه بی پناهی ام شو. کاش درب خانه ات ستونی داشت و از این ستون به گردن من قلاده ای  تا خیالم راحت می شد که اگر بخواهم و وسوسه شوم هم نمی توانم جایی بروم.

سبحانکَ یا لا اله إلاّ أنت الغوث الغوث...

ای پاک ترین پاک ها! ای که جز تو معبودی نیست!

رهایم کن از آتش بی تو بودن و از تو خالی شدن...

الهی! عاشقم کن، بسوزانم و خاکسترم را به باد بسپار تا هماره گرد تو بگردم.

یا رب!


موضوعات مرتبط: جوشن کبیر ، دلنوشته

تاريخ : یکشنبه 30 مرداد1390 | | نویسنده : طلیعه |

تا حالا به گذر زمان فکر کردی؟ لحظه ها، ثانیه ها، ماه ها و سال هایی که بی درنگ می گذرن...

هر چند وقت یه بار با یه تلنگر مثل سالروز تولد، یادبود عزیز از دست رفته، یا حتی نگاه به برگ روی درختان که تغییر رنگشون یادآور سپری شدن لحظه هاست، از روزمرگی جدامون می کنه و تأمل مهمون اون لحظه مون می شه...

حالا چند وقته سپری شدن زمان تنمو می لرزونه، نه به خاطر بزرگتر شدنم، نه بدلیل یادآوری کارهایی که باید انجام می دادم و ندادم... نه. واسه این که به خودم می گم چند تا واحد زمانی رو بدون امام زمانت گذروندی؟ چقدر از ثانیه هات رفت بدون این که واسه خدا به یاد خدا فقط واسه خود خودش کاری کنی؟

نمی خوام منم زندگی کنم که فقط زندگی کرده باشم و عمرمو سپری کرده باشم. می خوام جوری زندگی کنم که برسم به اوج که تو بهم افتخار کنی و لبخند رضایتتو با تمام وجود حس کنم. تمام آرزوم اینه که بگی می بینین فرشته ها؟ این بنده منه، تمام کاراش به خاطر منه... تلاشش، صبرش، نگاهش، لبخندش...

خدا جونم! وقتی گناه می کنم خجالت می کشم از این که می دونم تو خجالت می کشی پیش همون هایی که با غرور منو اشرف مخلوقاتت معرفی کردی... همون هایی که بهشون دستور دادی به من سجده کنن. وای بر من...

ولی مگه من می تونم بهت برسم تا تو نخوای؟ اگه عالم جمع شن و تو دستمو نگیری مگه می شه به تو رسید؟

به عشقت... به رضایتت... به خودت... کمکم کن. مثل همیشه که پیشم بودی، حضورت، وجودت رو فقط درک کنم... که اگه بودنت باورم شده بود، مگه می شد خطایی ازم سر بزنه؟ که اگه عشقت تو وجودم بزرگ شده بود، مگه می شد لحظه ای بی تو بگذره؟ که اگه نور بودنت و درک می کردم مگه حتّی یه ثانیه ام ناامیدی رو تو دلم راه می دادم؟

اگه فقط کافی بودنت رو لمس می کردم، محال بود به چیزای پوچ این دنیا دل ببندم...

می بینی همه گمراهیم از ناآگاهیه، نه از ناسپاسی و نا فرمانی... بلد نیستم دوست داشتنمو بهت نشون بدم... هدایتم کن یاد بگیرم... دستمو بگیر...


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : شنبه 22 مرداد1390 | | نویسنده : طلیعه |

صدایم زدی خدایا؟ گفتی بیایید که درب خانه ام باز است برای تک تکتان. گفتی مهمان می طلبی و عشق میزبانی داری.

خدای مهربانم! چقدر بهانه داری تا مرا به کنار خود بخوانی تا بگویی به من که دوستم داری؛ تا دست بخشنده ات را روی سرم سُر بدهی.

فدای مهربانی تو که به هر بهانه من کمترین را صدا می زنی.

رجب که آمد، صدایم زدی بنده من، به اشاره ای می بخشم تمام بد کرده هایت را. بخواه تا عطایت کنم.

شعبان که آمد، باز صدایم زدی عزیز من ماه عشق است. بگذار در آغوشت بکشم تا بدانی چه قدر دوستت دارم؛ تا بدانی حتی اگر نخواهی، حتی اگر نخواهی غرق نورت می کنم؛

و تو باز صبورترین، مهربان ترین، بزرگترین، این بار به بهانه رمضان درب خانه ات را گشوده ای تا مرا، من کم ترین را، من سیاه ترین را مهمانت کنی. مهمان عرشت، کرمت، عشقت. این بخشش دایمی تو خیس شرمم می کند.

آمدم خدایا. آمده ام تا به مهربانیت سلام کنم و بگویم خدای خوبم دوستت دارم. که بگویم خدای مهربانم، ای که همیشه من ضعیف را بین دستان قدرتمند بخششت نگاه داشته ای، دوستت دارم. خدای زیبای من، هر چه دارم از توست. این همه زیبایی را تو به چشم و دل من بخشیده ای. دوستت دارم.

خدای بخشنده من! ای که به هر بهانه مرا غرق کرمت می کنی، ای که همواره بی حیایی و بی ادبی من را بخشیده ای، دوستت دارم.

آمده ام مهمانت شوم، به که چه سفره ای برایم گسترده ای خدایا! چه قدر کرم، مهربانی، بخشش! چه قدر سفیدی، پاکی، زیبایی چیده ای در این سفره! همه را برای من، تنها برای من. تا سیر بخورم و پُر ببرم.

خدایا می خواهمت. از تو خودت را می خواهم. تو که با چون منی چنین مهربانی. حق میزبانی ادا کن خدایا. می خواهم خودت را در من پُر کنی؛ در چشمم، در زبانم، درقلبم.

می خواهمت خدایا. چه چیزی بالاتر و گرانبهاتر و ماندنی تر از تو تا طلب کنم؟ من صاحب این سفره را می خواهم. می دانم کوچکم. بزرگم کن تا تمامت در آغوشم جا شود.

الهی عاشقم کن تا تمام ماه هایم رمضان شود. الهی آمده ام تا خود را به دامان مهربانیت بچسبانم. تا نور شوم، پاک شوم، غرق شوم، شور شوم؛ تا از منِ من دور شوم. تنها تو شوم، تنها تو...

 


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : سه شنبه 11 مرداد1390 | | نویسنده : طلیعه |

تمام سال را شهر به شهر به دنبال تو گشتم؛

چون به شهر رجب رسیدم، عِطر آشنای تو بود که نزدیک تر از همیشه در مشام جانم پیچید و شعله های امید را در وجودم برافروخت:

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ...

به شهر شعبان که رسیدم، شوقت آن چنان مستم کرد که دیگر سر از پا  نمی شناختم:

إِلَهِی! مَا أَظُنُّكَ تَرُدّنِی فِی حَاجَةٍ قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی طَلَبِهَا مِنْکَ...

و اکنون این دروازه ی شهر توست و این منم که خسته و مشتاق این سوی در ایستاده ام:

السّلام علیک یا شهرَ الله...

یا عیدَ اولیاء الله...

ای مقصد و مقصودم!

ای غایت آرزو های من!

ای میزبان با شکوه ترین میهمانی عالم!

می دانم در سفره کریمانه ات هر آن چه آرزو دارم و تمام آن چه ندارم، گذاشته ای و این همه برای من است، فقط برای من.

ای میهمان نوازترین میزبان عالم!

 تمام وجودم، جسم و روحم دهان باز کرده؛

دریاب این میهمان خسته ات را، دریاب این میهمان گرسنه و تشنه و عریانت را،

از شراب عشقت سیرابم کن، با لقمه های نور اطعامم کن، از تقوا لباسم بپوشان که:

أنا ضَیفُکَ الجـائِع

أنا ضَیفُکَ العَطشان...


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : دوشنبه 10 مرداد1390 | | نویسنده : طلیعه |

یک سال انتظار کشیدیم تا دوباره ماه شعبان، ماه رحمة للعالمین رسید.

ماه تطهیر در دریای صلوات؛

ماه با مناجات شعبانیه نفس کشیدن؛

ماه با دعای فرج خوابیدن و بیدار شدن؛

چه غوغایی به پا کردی خدا تو این ماه! چه سور و ساتی مهیا کردی!

خدا چه خبره تو این ماه که به منم اجازه دادی برات لاف عاشقی بزنم بدون این که به روم بیاری که دروغ می گم و اجازه دادی فریاد کنم:

وَ إِنْ أَدْخَلْتَنِي النَّارَ أَعْلَمْتُ أَهْلَهَا أَنِّي أُحِبُّكَ...

خدا! چه خوب نردبانی ساختی برای رسیدن به بلندای رمضان!

بدون خوندن مناجات شعبانیه چطور توی رمضان برم سراغ ابوحمزه؟

چشمی که تو شب نیمه شعبان که لیلة القدر اولیاست بسته باشه چه طور می خواد تو شب های قدر رمضان باز بمونه؟

دلی که تو دریای شعبان تطهیر نشده چه طور می خواد لخت و عور بیفته تو اقیانوس عظیم رمضان؟

منتظر فردا و فرداها نمی شم، می خوام تو همین ماه کوله بار سیاهی های یک عمرم رو روی زمین بذارم، تا قبل از رسیدن به عظمت رمضان می خوام پایه های شب های قدرم رو تو شب های رنگین شعبان بریزم.

خدا! به تو پناه آوردم از هر چه غیر خودت...

میشه تموم درهای دیگه رو به روم ببندی که فقط من باشم و تو... 

إِلَهِی هَبْ لِی كَمَالَ الانْقِطَاعِ إِلَیْكَ...


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : یکشنبه 12 تیر1390 | | نویسنده : طلیعه |

 

من و تـو هیچ وقت از خود خـدا نخواستیم. یه بار  امتحان کن. فقط از خود خـدا بخواه. فقط از امـام زمـان بخواه. یه بار از حسیـن بخواه. یعنی واقعاً از دیگـران ببُـر.

 


موضوعات مرتبط: دلنوشته

تاريخ : سه شنبه 24 خرداد1390 | | نویسنده : طلیعه |
.: Weblog Themes By BlackSkin :.